شعر را زندگی کن
خلوتی با فضولی

شمارهٔ ۳۲۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چیست جرم من که باز از چشم یار افتاده‌اممعتبر بودم ز چشم اعتبار افتاده‌ام
۲
مانده‌ام بر حال خود حیران جدا از کوی یارمبتلای غربتم دور از دیار افتاده‌ام
۳
گل‌رخان یک ره نمی‌بینند سوی من به لطفگرچه می‌دانند خوار و خاکسار افتاده‌ام
۴
مردمی هرگز نمی‌بینم چه حال است این مگراز میان مردمان من بر کنار افتاده‌ام
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth