شعر را زندگی کن
خلوتی با فضولی

شمارهٔ ۳۳۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
در غمم گر جان ز جسم ناتوان آید برونکی غم آن راحت جانم ز جان آید برون
۲
می مده ساقی مکن کاری که ناگه پیش خلقسر لعل او بمستی از زبان آید برون
۳
خواستم کآرم خدنگش را برون از استخوانباز ترسیدم که مغز استخوان آید برون
۴
دل ندارد طاقت سوز درونم کاشکیخون شود وز راه چشم خون فشان آید برون
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth