خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۳۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نمی دانم چه بد کردم چرا رنجید یار از منکه افکند از نظر برداشت چشم اعتبار از من
۲
مگر از خاکساریهای من کردند آگاهشکه بنشستست بر آیینه طبعش غبار از من
۳
نسودم بر کف پای لطیفش خار مژگان راچه باشد موجب رنجیدن آن گل عذار از من
۴
ازو این زهر چشم و چین ابرو نیست بی وجهیادای ناخوشی سر زد مگر بی اختیار از من
صفحهٔ ۱ از ۲