خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۳۵۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شد آن گل چهره باز از خانه با عزم سفر بیرونمرا صد قطره خونابه شد از چشم تر بیرون
۲
مگر خورشید در عشقت قبایی می درد هر شبکه از جیب دگر می آورد هر صبح سر بیرون
۳
درون پرده شد از شرم رویت آفتاب امشبندارد آبرو زین پرده گر آید دگر بیرون
۴
ز حسرت آه آتشناک از دل می کشم هر گهکه آید تیر خون آلوده او از جگر بیرون
صفحهٔ ۱ از ۲