خلوتی با نسیمی
شمارهٔ ۱۳۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به جان وصل تو میخواهم ولیکن برنمیآیدبه دست عاشق این دولت به جان و سر نمیآید
۲
سر زلفش رها کردن، به جان، نتوان ز دست ای دلکه عمری کان ز کف بیرون رود دیگر نمیآید
۳
دلم چون با سر زلفش کند عزم سفر با اوبه منزل جز مَهِ رویش کسی رهبر نمیآید
۴
به خوبی میکند دعوی که با رویش برآید مَهْ(چو رویش دید میداند که با او برنمیآید)
صفحهٔ ۱ از ۳