خلوتی با نسیمی
شمارهٔ ۱۵۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
اگر او او نماید ید رخ چون مه مه و خور خورشود ود از جمالش لش مه و خور خور منور ور
۲
منش مه مه نگویم یم که مه مه را نباشد شددو گیسو سو مسلسل سل، دو طره ره معنبر بر
۳
یکی چینی ز جعدش دش اگر گر گر گشاید یدشود ود از نسیمش مش دماغم غم معطر طر
۴
رخانش نش چو لاله له دو چشمش مش چو نرگس گسدهانش نش چو پسته ته لبانش نش چو شکر کر
صفحهٔ ۱ از ۲