خلوتی با نسیمی
شمارهٔ ۲۳۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زلفت شب است ای سیمتن! رویت مه تابان در اوخط تو پرگاری که هست اندیشه سرگردان در او
۲
بی شمع رویت کی برد جان ره به نور معرفتای زلف شب! پیرامنت کفری که هست ایمان در او
۳
روزی که باشم در لحد ای جان! چو بر من بگذریهر ذره از خاکم بود مهرت به جای جان در او
۴
با آن که بی جرم و خطا خواهی به دستان کشتنمبادا حلالت خون من گر می نهی دستان در او
صفحهٔ ۱ از ۳