شعر را زندگی کن
خلوتی با نسیمی

شمارهٔ ۲۶۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گر شبی دولت به دستم زلف یار انداختیسایه اقبال بر من روزگار انداختی
۲
چشم مستش گر نظر کردی بر اهل خانقاهمردم خلوت نشین را در خمار انداختی
۳
دولت دنیی و عقبی وصل یار است ای دریغبختم این دولت شبی گر در کنار انداختی
۴
هم ز مژگانش دلم را ناوکی بودی نصیبچشم ترکش گر چنین لاغر شکار انداختی
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth