شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت عمر که می‌خواست خلافت را بفروشد

درتعصب گوید

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چون عمر پیش اویس آمد به جوشگفت افکندم خلافت در فروش
۲
این خلافت گر خریداری بودمی‌فروشم گر به دیناری بود
۳
چون اویس این حرف بشنید از عمرگفت تو بگذار و فارغ در گذر
۴
تو بیفکن، هرک راباید، ز راهباز برگیرد شود در پیشگاه
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth