خلوتی با عطار
حکایت شفقت کردن مرتضی بر دشمن
درتعصب گوید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چونک آن بدبخت آخر از قضاناگهان آن زخم زد بر مرتضا
۲
مرتضی را شربتی کردند راستمرتضا گفتا که خونریزم کجاست
۳
شربت او را ده نخست آنگه مرازانک او خواهد بدن هم ره مرا
۴
شربتش بردند او گفت اینت قهرحیدر اینجا خواهدم کشتن به زهر
صفحهٔ ۱ از ۳