خلوتی با آذر بیگدلی
شمارهٔ ۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بر آستان توام، شب چو شد، فغانی هستکه شب فغان سگی در هر آستانی هست
۲
دلم پر است، دم نزع شکوه تا نکنم؛بپرس حال مرا، تا مرا زبانی هست!
۳
گمان این بمنت نیست کز تو شکوه کنممگر هنوز بصبر منت گمانی هست؟!
۴
سگت برای چه افتاده در قفای رقیب؟!هنوز در تن من، مشت استخوانی هست!
صفحهٔ ۱ از ۲