خلوتی با آذر بیگدلی
شمارهٔ ۱۶۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
غیر را خون دل از دیده روان است که توخون ما ریزی و، ما را غرض آن است که تو
۲
نشوی شهره بعاشق کشی اندر همه شهرآری آیین مروت نه چنان است که تو
۳
بی سبب رسم و ره جور و جفا گیری پیشور زنی بیگنهم تیغ، همان است که تو
۴
کشته باشی ز ستم صید حرم تا دانیلیک بر طبع من این ظلم گران است که تو
صفحهٔ ۱ از ۲