شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت اسکندر که خود به رسولی می‌رفت

پرسش مرغان

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گفت: چون اسکندر آن صاحب قبولخواستی جایی فرستادن رسول
۲
چون رسد آخر خود آن شاه جهانجامه پوشیدی و خود رفتی نهان
۳
پس بگفتی آنچ کس نشنوده استگفتی: «اسکندر چنین فرموده است»
۴
در همه عالم نمی‌دانست کسکین رسول اسکندر است آن جا و بس
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth