خلوتی با عطار
حکایت محمود و ایاز
پرسش مرغان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون ایاز از چشم بد رنجور شدعافیت از چشمِ سلطان دور شد
۲
ناتوان بر بسترِ زاری فتاددر بلا و رنج و بیماری فتاد
۳
چون خبر آمد به محمود از ایاسخادمی را خواند شاهِ حقشناس
۴
گفت: میرو تا به نزدیک ایازپس بدو گوی: ای ز شه افتاده باز
صفحهٔ ۱ از ۸