خلوتی با نشاط اصفهانی
شمارهٔ ۴۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شمشیر بدست آمد سر مست زجام استبادا بحلش خون من ار باده حرام است
۲
مفتون توام من نه بر آن طلعت و گیسوآنجا که بهشت است نه صبح است و نه شام است
۳
وقتی ز خرابات به خلدم گذری بودکوثر نبود خوشتر از آبی که بجام است
۴
شادی جهان زود مبدل بغم آیدآنرا که بغم شاد شود عیش مدام است
صفحهٔ ۱ از ۲