شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت چاکری که از دست شاه میوهٔ تلخی را با رغبت خورد

عذر آوردن مرغان

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
پادشاهی بود نیکو شیوه‌ایچاکری را داد روزی میوه‌ای
۲
میوهٔ او خوش همی‌خورد آن غلامگفتیی خوشتر نخورد او زان طعام
۳
از خوشی کان چاکرش می‌خورد آنپادشا را آرزو می‌کرد آن
۴
گفت یک نیمه بمن ده‌ای غلامزانک بس خوش می‌خوری این خوش طعام
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth