خلوتی با عطار
حکایت پیرزنی که از شیخ مهنه دعای خوشدلی خواست
عذر آوردن مرغان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفت شیخ مهنه را آن پیرزندلخوشی را هین دعایی ده به من
۲
میکشیدم بیمرادی پیش ازینمینیارم تاب اکنون بیش ازین
۳
گر دعای خوش دلی آموزیمبیشک آن وردی بود هر روزیم
۴
شیخ گفتش مدتی شد روزگارتا گرفتم من پس زانو حصار
صفحهٔ ۱ از ۲