خلوتی با عطار
حکایت خفاشی که به طلب خورشید پرواز میکرد
عذر آوردن مرغان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یک شبی خفاش گفت از هیچ بابیک دمم چون نیست چشم آفتاب
۲
میشوم عمری به صد بیچارگیتا بباشم گم درو یک بارگی
۳
چشم بسته میروم در سال و ماهعاقبت آخر رسم آن جایگاه
۴
تیز چشمی گفت ای مغرور مستره ترا تا او هزاران سال هست
صفحهٔ ۱ از ۶