شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت خفاشی که به طلب خورشید پرواز می‌کرد

عذر آوردن مرغان

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
یک شبی خفاش گفت از هیچ بابیک دمم چون نیست چشم آفتاب
۲
می‌شوم عمری به صد بیچارگیتا بباشم گم درو یک بارگی
۳
چشم بسته می‌روم در سال و ماهعاقبت آخر رسم آن جایگاه
۴
تیز چشمی گفت ای مغرور مستره ترا تا او هزاران سال هست
صفحهٔ ۱ از ۶
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth