خلوتی با عطار
حکایت مردی که خری به عاریت گرفت و آنرا گرگ درید
عذر آوردن مرغان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بود در کاریز بیسرمایهایعاریت بستد خر از همسایهای
۲
رفت سوی آسیا و خوش بخفتچون بخفت آن مرد حالی خر برفت
۳
گرگ آن خر را بدرید و بخوردروز دیگر بود تاوان خواست مرد
۴
هر دو تن میآمدند از ره دوانتا بنزد میر کاریز آن زمان
صفحهٔ ۱ از ۳