شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت دیوانه‌ای که از سرما به ویرانه‌ای پناه برد و خشتی بر سرش خورد

عذر آوردن مرغان

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گفت آن دیوانهٔ تن برهنهدر میاه راه می‌شد گرسنه
۲
بود بارانی و سرمایی شگرفتر شد آن سرگشته از باران و برف
۳
نه نهفتی بودش و نه خانه‌ایعاقبت می‌رفت تا ویرانه‌ای
۴
چون نهاد از راه در ویرانه گامبر سرش آمد همی خشتی ز بام
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth