خلوتی با عطار
حکایت دیوانهای که از سرما به ویرانهای پناه برد و خشتی بر سرش خورد
عذر آوردن مرغان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفت آن دیوانهٔ تن برهنهدر میاه راه میشد گرسنه
۲
بود بارانی و سرمایی شگرفتر شد آن سرگشته از باران و برف
۳
نه نهفتی بودش و نه خانهایعاقبت میرفت تا ویرانهای
۴
چون نهاد از راه در ویرانه گامبر سرش آمد همی خشتی ز بام
صفحهٔ ۱ از ۲