خلوتی با طغرل احراری
شمارهٔ ۱۱۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر کرا دل محو آن آیینهرخسار شدجلوه آیینه او شوخی دیدار شد
۲
چشم مستش کرده هردم تازه کیش کافریاهرمن را زلف او تا حلقه زنار شد
۳
همچو موج از باد میلرزم ز چین ابرویشرحم نبود مهره تیغی که ناهموار شد!
۴
نیست سودایی کوکب جز رضای مشتریتا متاع حسن او را گرمی بازار شد
صفحهٔ ۱ از ۴