خلوتی با طغرل احراری
شمارهٔ ۱۴۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا قماش حسن او را کاروان از ناز بودمشتری را محمل سودا جرس آواز بود
۲
مردم از حسرت که زاستغنا نمیگوید سخنیاد ایامی که لعل او مسیح اعجاز بود!
۳
قامتش در بوستان حسن دیدم جلوهگردر میان نونهالان چمن ممتاز بود
۴
از صبا تا مژده پیغام دیدارش رسیدچشم امیدم به راه انتظارش باز بود
صفحهٔ ۱ از ۳