خلوتی با طغرل احراری
شمارهٔ ۱۴۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هرکجا شوق توام ساغر کش آمال بودصبح عشرت سربلند و شام غم پامال بود
۲
داشتم از زلف او سرمایه عیش ابدتا سواد خط او بر روی دولت خال بود
۳
دیده آیینه بر رویش گشودند در ازلعرض جوهر در زبان صورت او لال بود
۴
میزدم هر لحظه من دستی به دامان دعاچون الف قدم به یاد ابروی او دال بود
صفحهٔ ۱ از ۳