خلوتی با طغرل احراری
شمارهٔ ۱۶۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پرده صبح نگه را بر رخ دلدار درتوتیا با چشم خود از خاک این دربار بر
۲
رنگ زردم از طلا گشتن به وصلش راه بردنقد سودای محبت شد درین بازار زر
۳
بس که از سر تا به پای او لطافت میچکدوصف او سازی دهانت گردد از گفتار تر
۴
از غبار خاک پایش کردهام کحل بصرسرمه کی باشد به چشم انتظارم کارگر؟!
صفحهٔ ۱ از ۲