خلوتی با طغرل احراری
شمارهٔ ۲۲۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای از بهار عارضت نظاره را جان در بغلآیینه دارد از رخت جوش چراغان در بغل!
۲
فریاد عاشق کی کند در گوش معشوقش اثر؟!بلبل ندارد در چمن جز آه و افغان در بغل!
۳
ای دیده در بزم ادب مغرور آسایش مشویک صبح وصلش را بود صد شام هجران در بغل
۴
از یاد تیر غمزهاش ایمن نباشد سینهامچشم خدنگانداز او خوابیده پیکان در بغل
صفحهٔ ۱ از ۳