خلوتی با طغرل احراری
شمارهٔ ۲۷۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سواد سرمه شام است در چشم نگار منبه جز ظلمت دگر چیزی نبیند روزگار من
۲
ازآن سرگشتهام در وادی عشق پریروییکه باشد مرکز پرگار حسرت اختیار من
۳
نباشد حاصل عمرم به جز داغ جداییهاکجا سر بر زند جز لاله از خاک مزار من؟!
۴
چرا مهر بتان با عاشقان بوالهوس باشد؟ازین سواد و غم یارب تبه شد حال زار من!
صفحهٔ ۱ از ۲