خلوتی با عطار
حکایت چوب خوردن یوسف به دستور زلیخا
عذر آوردن مرغان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون زلیخا حشمت واعزاز داشترفت یوسف را به زندان بازداشت
۲
با غلامی گفت بنشان این دمشپس بزن پنجاه چوب محکمش
۳
بر تن یوسف چنان بازو گشایکین دم آهش بشنوم از دور جای
۴
آن غلام آمد بسی کارش ندادروی یوسف دید دل بارش نداد
صفحهٔ ۱ از ۵