خلوتی با عطار
حکایت عاشقی که خفته بود و معشوق بر او عیب گرفت
بیان وادی معرفت
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عاشقی از فرط عشق آشفته بودبر سر خاکی بزاری خفته بود
۲
رفت معشوقش به بالینش فرازدید او را خفته وز خود رفته باز
۳
رقعهای بنبشت چست و لایق اوبست آن بر آستین عاشق او
۴
عاشقش از خواب چون بیدار شدرقعه برخواند و برو خون بار شد
صفحهٔ ۱ از ۳