خلوتی با امیرعلیشیر نوایی
شمارهٔ ۲۰۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا که یک شام به بزم طربش در شد شمعکشته و مرده آن شوخ ستمگر شد شمع
۲
در شب وصل رخ آن بت مهوش کافیستشمعها خوش نبود زانکه مکرر شد شمع
۳
شعله آتش رخسار تواش در گیرندیعنی از نور جمال تو منور شد شمع
۴
با همه سرکشی و شعله حسن افروزیکی به قد و مه روی تو برابر شد شمع؟
صفحهٔ ۱ از ۲