خلوتی با عطار
حکایت محمود و ایاز و حسن در روز عرض سپاه
بیان وادی توحید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفت روزی فرّخ و مسعود بودروز عرضِ لشگرِ محمود بود
۲
شد به صحرا بیعدد پیل و سپاهبود بالایی، بر آنجا رفت شاه
۳
شد بر او هم ایاز و هم حسنهر سه میکردند عرضِ انجمن
۴
بود روی عالم از پیل و سپاههمچو از مور و ملخ بگرفته راه
صفحهٔ ۱ از ۱۰