خلوتی با عطار
نومریدی که پیر خود را به خواب دید
بیان وادی حیرت
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نو مریدی بود دل چون آفتابدید پیر خویش را یک شب به خواب
۲
گفت از حیرت دلم در خون نشستکار تو برگوی کانجا چون نشست
۳
در فراقت شمع دل افروختمتا تو رفتی من ز حیرت سوختم
۴
من ز حیرت گشتم اینجا رازجویکار تو چونست آنجا، بازگوی
صفحهٔ ۱ از ۲