خلوتی با مشتاق اصفهانی
شمارهٔ ۷۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زان در کجا توان رفت از بیپناهی ای دوستبا دوستان جفا کن چندانکه خواهی ای دوست
۲
رحمی که از جفایت در لجه محبتوقتست کشتی ما گردد تباهی ای دوست
۳
دور از زلال وصلت در خاک میتپد دلچون از جدایی آب لب تشنه ماهی ای دوست
۴
در گلستان عشقت از سرخ و زرد ما رااشکیست ارغوانی رنگیست کاهی ای دوست
صفحهٔ ۱ از ۲