خلوتی با سنایی
شمارهٔ ۴۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا خیال آن بت قصاب در چشم من استزین سبب چشمم همیشه همچو رویش روشن است
۲
تا بدیدم دامن پر خونش چشم من ز اشگبر گریبان دارم آنچ آن ماه را بر دامن است
۳
جای دارد در دل پر خونم آن دلبر مقیمجامه پر خون باشد آن کس را که در خون مسکن است
۴
با من از روی طبیعت گر نیامیزد رواستاز برای آنکه من در آب و او در روغن است
صفحهٔ ۱ از ۴