خلوتی با مشتاق اصفهانی
شمارهٔ ۱۴۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
منم آنکه هر نفسم به دل ستمی ز عشوهگری رسدغم دلبری نشود کهن که ز تازه تازهتری رسد
۲
به سریر سلطنت آن صنم زند از نشاط و سرور دمبه امید این من و کنج غم که ز یوسفم خبری رسد
۳
منم آنکه میکشدم به خون ز خدنگ رشک شهید خودز کمان ناز تو ناوکی به غلط چو بر جگری رسد
۴
همه زخم حسرتم از لبت من خستهدل نبود روانمکی ز شهد تبسمت به جراحت دگری رسد
صفحهٔ ۱ از ۲