خلوتی با مشتاق اصفهانی
شمارهٔ ۱۴۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چه شود که اهل جهان به کسی ز تف غم او شرری نرسدکه به سوز دل پر از آتش ما رسد او جز او دگری نرسد
۲
نروم به چه سان ز ولایت تو ز جفای برون ز نهایت توکه ز گوشه چشم عنایت تو من غمزده را نظری نرسد
۳
به حَدیقه وصل تو پیر و جوان همه را شده خون ز دو دیده روانکه درخت پرثمر است و از آن به ثمرطلبان ثمری نرسد
۴
نه به نالهام از ستمت بر کس نه به بادیهام به فقان چو جرسمن خسته غمت به تو گویم و بس که به درد دلم دگری نرسد
صفحهٔ ۱ از ۲