خلوتی با مشتاق اصفهانی
شمارهٔ ۱۵۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو شمعم کشت و آسوده ز آه شعله بار خودجز این نبود گر آخر یاریای دیدم ز یار خود
۲
به خون خود ز تیرش غلتم و شادم به امیدیکه آید آن شکارافکن به سر وقت شکار خود
۳
بس است امیدگاه من جفا ترسم بدل سازیبه ناامیدی امید دل امیدوار خود
۴
ز تاراج خزانم نیست پروا خاربن باشمچه گل در باردارم تا بلرزم بر بهار خود
صفحهٔ ۱ از ۲