خلوتی با مشتاق اصفهانی
شمارهٔ ۱۵۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
قاصدی باز آمد و حرفی ز جائی میزندسوخت از شوقم که حرف آشنائی میزند
۲
چون به صیدی غمزهات تیر جفایی میزندناوک رشگی بجان مبتلائی میزند
۳
چارهام مر گست در بحر غمت از اضطرابنسپرد تا غرقه جان را دست و پائی میزند
۴
من خموشم در سر کویت ز بیم مدعیورنه هر مرغی بگلزاری نوائی میزند
صفحهٔ ۱ از ۲