خلوتی با مشتاق اصفهانی
شمارهٔ ۱۹۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
میکشم جوری از آن نرگس فتان که مپرسمیخورم خونی از آن غنچه خندان که مپرس
۲
آه از محنت هجر تو که حالی دارمروز وصل تو بیاد شب هجران که مپرس
۳
کرده پابست قفس الفت صیاد مراورنه هست آنقدرم ذوق گلستان که مپرس
۴
گفتمش صبر ز بیداد تو ورزم تا کیگفت اگر هست ترا حوصله چندان که مپرس
صفحهٔ ۱ از ۲