شعر را زندگی کن
خلوتی با مشتاق اصفهانی

شمارهٔ ۲۱۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دامن خویش ز خون مژه گلشن کردماز فراق تو چه گل‌ها که بدامن کردم
۲
شد کفن دوختم آن جامه که از تار وفاسیه آنروز که این رشته بسوزن کردم
۳
گفتم از عشق فروغی رسدم آه که شدتیره‌تر روزم از این شمع که روشن کردم
۴
روغن دیده گرفتم ز سرشک گلگونبچراغون شب هجر تو روشن کردم
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth