شعر را زندگی کن
خلوتی با مشتاق اصفهانی

شمارهٔ ۲۶۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
زندگر تیغ و ریزد خون من عین مراد است اینخوشم با جور ظلم او که عدلست آن و داد است این
۲
زاشک و آه خود سرگشته‌ام در بحر و بر دایممنم خاشاک و گردابست آن و گردباد است این
۳
نجات از بحر غم در سینه‌ام از آه میجویدکه پندارد دلم کشتیست آن باد مراد است این
۴
نه ابرویست و نه مژگان خدنگست این کمانست آننه مویست و نه روشامست آن و بامداد است این
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth