خلوتی با مشتاق اصفهانی
شمارهٔ ۳۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
امیدگاها امیدوارم که از جفایت روا نداریجفاکشان را شود مبدل به ناامیدی امیدواری
۲
ز تیغ جورش ز کار کارم گذشت و رحمی نکرد یارمچگونه زینپس زیم که دارم هزار زخم و تمام کاری
۳
کسیست از جور باستانت ز حالم آگه بر آستانتکه دیده باشد هزار خفت کشیده باشد هزار خواری
۴
رخ تو باشد ز دیده پنهان ز داغ دوری ز درد هجراننه در برم دل نه در تنم جان قرار گیرد ز بیقراری
صفحهٔ ۱ از ۳