خلوتی با سنایی
شمارهٔ ۱۴۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
روزی بت من مست به بازار برآمدگرد از دل عشاق بهیکبار بر آمد
۲
صد دلشده را از غم او روز فروشدصد شیفته را از غم او کار برآمد
۳
رخسار و خطش بود چو دیبا و چو عنبرباز آن دو بهم کرد و خریدار برآمد
۴
در حسرت آن عنبر و دیبای نوآیینفریاد ز بزاز و ز عطار برآمد
صفحهٔ ۱ از ۲