خلوتی با ادیب صابر
شمارهٔ ۵
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلم عاشق شدن فرمود و من برحسب فرمانشدر افتادم بدان دردی که پیدا نیست درمانش
۲
پریشان زلف دلبندی دلم بربود و هر ساعتپریشان کرد حالم را سر زلف پریشانش
۳
قرار و خواب و شیرینی ز جان و چشم و عیش منببردند از بن دندان لب شیرین و دندانش
۴
لبش یاقوت خندان است و گریانم نبیند کساگر وقتی ظفر یابم بدان یاقوت خندانش
صفحهٔ ۱ از ۱۱