خلوتی با نظیری نیشابوری
شمارهٔ ۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز شهر دوست میآیم پیام عشق بر لبهابه تلقینی کنم آزاد طفلان را ز مکتبها
۲
بگو منصور از زندان اناالحق گو برون آیدکه دین عشق ظاهر گشت و باطل ساخت مذهبها
۳
چُو من هر کَس طبیبی دارد ، از زحمت چه غم داردکه آهی گر کشم بر کوه و صحرا افکنم تبها
۴
سحرگه خسته و رنجور از خلوت برون آیمچو پروانه که از صحبت برآید آخر شبها
صفحهٔ ۱ از ۳