خلوتی با سنایی
شمارهٔ ۲۲۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلبرا! تا نامهٔ عزل از وصالت خواندهامای بسا خون دلا کز دیده بر رخ راندهام
۲
بر نشان هرگز ندیدم بر دل بیرحم توگر چه هر تیری که اندر جعبه بُد بفشاندهام
۳
ظن مبر جانا که من برگشتهام از عاشقییا دل از دست غم هجران تو برهاندهام
۴
زان همی کمتر کنم در عشق فریاد و خروشکآتش دل را به آب دیدگان بنشاندهام
صفحهٔ ۱ از ۲