خلوتی با سنایی
شمارهٔ ۲۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به دردم به دردم که اندیشه دارمکز آن یاسمیبر تهی شد کنارم
۲
به وقتی که دولت بپیوست با منبپیوست هجرش به غم روزگارم
۳
که داند که حالم چگونهست بی توکه داند که شبها همی چون گذارم
۴
خیالش ربودهست خواب از دو چشممگرفتنش باید همی استوارم
صفحهٔ ۱ از ۳