خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۱۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون دو ابروی سیاهت که به هم پیوسته استبیتو شبهای درازم همه بر هم بسته است
۲
میدود دل پی طفلی، که ز شوخی سخنشتا رسیده است بخاطر، ز زبانم جسته است
۳
اشک شمعم، که برآن شعله خو تابم نیستمیروم دور شوم، پای گریزم بسته است
۴
آنچنان رفته زما بیخبر این عمر عزیزکه غباری هم از او بردل ما ننشسته است
صفحهٔ ۱ از ۲