خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۱۸۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دیدم ملک و مال جهان را، ندیدنی استدامن بود گلی که ازین خار چیدنی است
۲
پوشیدنیست چشم ز هر کار این جهانالا تهیه سفر خود که دیدنی است
۳
شاخ قدت خمیده ز بار شکستگیزین شاخ مرغ روح تو آخر پریدنی است
۴
دامن فشاندنیست ز هر چیز در جهانجز پای آرزو که به دامن کشیدنی است
صفحهٔ ۱ از ۳