خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۲۳۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بکش تیغ ای ستمگر تا جهانی جان به کف گرددکمان بردار، تا خورشید نارنج هدف گردد
۲
از آن رو درج دل در دامن این دشت نگشایمکه میترسم گرامیگوهر غمها تلف گردد
۳
به همواری نصیحت بیش در دلها اثر داردز نرمی قطره باران، در گوش صدف گردد
۴
ز فکر این غزل آمد به یادم درگه شاهیکه سنگ از فیض خاک درگهش در نجف گردد
صفحهٔ ۱ از ۲