خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۲۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز پرگویی زبان کس را وبال دین و جان گرددسخن گر بر زبان یک نقطه افزاید زیان گردد
۲
امانت دار حرف خود، مگردان ساده لوحان رانفس در خانه آیینه، نتواند نهان گردد
۳
چنان جمعیت خاطر بود در عالم وحدتکه تنهایی درین ره، میتواند کاروان گردد
۴
چنانم گشته دامنگیر، ذوق گوشه عزلتکه نتواند بحرف سیر فردوسم زبان گردد
صفحهٔ ۱ از ۳